فرخي يزدي- آزادی اگر می طلبی،غرقه به خون باش
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 15:20
هر لحظه مزن در که در این خانه کسی نیستبیهوده مکن ناله که فریاد رسی نیست شهری که شه و شحنه و شیخش همه مستندشاهد شکند شیشه که بیم عسسی نیست آزادی اگر می طلبی،غرقه به خون باشکاین گلبن نو خاسته بی خار و خسی نیست دهقان دهد از زحمت ما یک نفس اماآنروز کخ دیگر ز حیاتش نفسی نیست با بودن مجلس بود آزادی ما
علي اكبر دهخدا- مقصود از آزاده شمایید شمایید
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 15:20
ای مردم آزاده کجایید کجاییدآزادگی افسرد بیایید بیایید در قصه و تاریخ چو آزاده بخوانیدمقصود از آزاده شمایید شمایید بیشبه شما روشنی چشم جهانیددر چشمهی خورشید شما نور و ضیایید با چارهگری و خرد خویش به هر دردبر مشرق رنجور دوایید دوایید بسیار مفاخر پدرانتان و شما راستکوشید که یک لخت بر آنها بفزایید
وحشي بافقي- چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 15:20
دگر آن شب است امشب که ز پی سحر ندارد من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد من و زخم تیزدستی که زد آنچنان به تیغم که سرم فتاده در خاک و تنم خبر ندارد همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد ب
صائب تبريزي- بدآموز هوس عاشق نگردد
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 15:20
اوج ها مستان ادب زهی رویت بهار زندگانی به لعلت زنده، نام بینشانی دو روزی شوق اگر از پا نشیند شود ارزان متاع سرگرانی بدآموز هوس عاشق نگردد نمیآید ز گلچین باغبانی تجلی سنگ را نومید نگذاشت مترس از دور باش لنترانی شراب کهنه و یار کهن را غنیمت دان چو ایام جوانی اگر ع
مهدي حميدي- ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 15:20
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد گروهی بر آنند که این مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیر
اميري فيروز كوهي- آزاده را جفاي فلك بيش مي رسد
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 15:20
آزاده را جفاي فلك بيش مي رسد اول بلا به عاقبت انديش مي رسد از هيچ آفريده ندارم شكايتي بر من هر آنچه مي رسد از خويش مي رسد چون لاله يك پياله ز خون است روزي ام كآن هم مرا ز داغ دل خويش مي رسد رنج غناست آنچه نصيب ستمگر است طبع غني به مردم درويش مي رسد امروز نيز محنت فرداست روزي ام آن بنده ام كه رزق م
بهرام باعزت- به تو سوگند تويي آن من ِ در دستِ خودم
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 15:20
به من اي عشق نشاني بده از هستِ خودم به تو سوگند تويي آن من ِ در دستِ خودم تو خودِِ برتر من را كه به من بخشيدي دل بريدم به همان دم ز خودِ پستِ خودم در موِستان تو پيوسته از آن ســـرمستم تا نباشم به دمي غــافل و پيوستِ خودم كوچه سار و گــذرِ رَستن و وارستگي ام ! تو رها
فريدون مشيري- عشق هر جا رو كند آنجا خوش است
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 15:20
عشق هر جا رو کند آنجا خوش استگر به دریا افکند دریا خوش است گر بسوزاند در آتش دلکش استای خوشا آن دل که در این آتش است تا بینی عشق را آیینه وارآتشی از جان خاموشت بر آر هر چه می خواهی به دنیا نگردشمنی از خود نداری سخت تر عشق پیروزت کند بر خویشتنعشق آتش می زند در ما و من عشق را دریاب و خود را واگذارتا ب
شهريار- آوخ این عمر فسونکار به جز حسرت نیست
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 15:20
اوج ها مستان ادب دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود در کهن گلشن طوفانزده خاطر من چمن پرسمن تازه بهار آمده بود سوسنستان که هم آهنگ صبا می رقصید غرق بوی گل و غوغای هزار آمده بود آسمان همره سنتور سکوت ابدی با منش خنده خورشید نثار آمده بود